چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

قتل های ناموسی، زمینه ها و چند نکته دیگر:

این یادداشت را 9 سال نوشتم و در سایتی که با دوستان اداره می کردیم منتشرشد.

قتل ناموسی یک زن وگاه مرد« همدست» او، بازتاب یک فرهنگ مردسالارو قبیله ای است که در آن شاهد یک برخورد دو گانه و متناقض به زن هستیم.
- از سوئی، زن به صورت « موجودی ظریف و شکننده» تصویرمی شود که باید مورد حمایت قرار بگیرد.
- از سوی دیگر، این نگرش نیز در این قتل های ناموسی نهفته است که همین موجود « ظریف و شکننده» در عین حال، آن قدر برای « رفاه جامعه» خطرناک است که جامعه باید از تاثیرات سوء آن مورد حمایت قرار بگیرد.
وجه مردسالار این فرهنگ، براین دلالت دارد که نه فقط زن « نیاز به حمایت» دارد بلکه تنها، مرد، به صورت پدر و یا شوهرو یا حتی برادر و عمو می تواند به این حمایت عینیت ببخشد. عینیت بخشیدن به این « حمایت»، پیش گزاره دیگری هم دارد و آن این که، مرد باید بر زن کنترل تام وتمام اعمال نماید. این کنترل تام و تمام نه فقط شامل رفتارهای روزمره می شود، بلکه به مسایلی چون ازدواج های اجباری نیز می رسد. ناگفته روشن است وقتی دختری نمی پذیرد که با کسی که نمی شناسد، فقط به خاطر موافقت پدر یا برادر و یا عمو، ازدواج نماید، کل فابریک یک جامعه پدرسالار به « مخاطره» می افتد. به عبارت دیگر، به نظر من، قتل های ناموسی، به واقع ترجمان کوشش یک جامعه و فرهنگ پدرسالار و قبیله ای در دفاع از خویش است. همین جا بگویم که برخلاف، موارد دیگری که می توان « دفاع از خویش» را توجیه کرد، در این جا، چنین توجیهی وجود ندارد. برخلاف باور بعضی از مردان، تداوم جامعه وفرهنگ مردسالار و قبیله ای، نه فقط به آشکارا با منافع زنان در تناقض قرار دارد، بلکه به نفع مردان هم نیست. جامعه ای که با نصف جمعیت خویش این گونه رفتار کند، جامعه ای انسانی و مدرن نیست و این انسانی و مدرن نبودن، نه فقط برای زنان بد است، بلکه به نفع مردان هم نیست.
از همین رو هم هست که همین که این « حمایت» نادیده گرفته شود، در این فرهنگ عهد دقیانوسی « عزت و احترام» مرد از بین رفته است. چون به دید چنین جامعه ای، یا او در « اعمال حمایت» از « زن» که قرار است موجود « ظریف و شکننده ای» باشد، ناموفق بوده و یا این که، عدم توفیق اش در این است که نتوانسته زن را آن گونه که با « نیازها»ی این فرهنگ مردسالا ر وقبیله ای همخوان باشد، بار بیاورد. من برآن سرم که علاوه برزنان، چنین خصلت های برای زندگی مردان هم زیبا و دلپسند نیستند. با این همه، به گمان من، این گونه است که در این نگرش، وضعیتی پیش می آید که مرد باید به آن عکس العمل نشان بدهد.
همین جا بگویم که برای این که در این وضعیت تغییر لازم صورت بگیرد، باید در دو حوزه تغییرات اساسی صورت بگیرد.
- این دیدگاه مردسالار و عهد دقیانوسی باید در همه زمینه ها به چالش طلبیده شده و نه فقط ناهمخوانی اش با این دوره و زمانه، که ناهمخوانی اش با نیازهای اساسی یک جامعه انسانی عیان شده و افشا شود.
- نه فقط مردان که زنان نیز باید برای مقابله با این ذهنیت مردسالار و قبیله ای، خانه تکانی ذهنی نموده وبرای ایجاد جامعه ای انسانی بسیج شوند.
نکته ای که بسیار توجه بر انگیز و در عین حال متاسف کننده است این که دولت ها در این جوامع به این نوع قتل ها عکس العمل لازم را نشان نمی دهند و حتی می توان گفت، که با عکس العمل غیر کافی خود به درجات گوناگون، شریک این جرم و جنایت اند. در این رابطه، باید توجه سازمان های بین المللی مدافع حقوق بشر به این نکته جلب شود.
بطور  خلاصه درمقابله با قتل های ناموسی در یک جامعه، باید دو کار انجام بگیرد.
- قتل های ناموسی تحت هیچ شرایطی نباید به صورت چیزی به غیر از یک قتل عمد ارزیابی شود و با کسانی که به این نوع قتل ها مبادرت می کنند، همان گونه رفتار شود که با هر قاتل دیگری در این جوامع. البته گاه اتفاق می افتد که « خانواده» و « قبیله» وظیفه اجرای این قتل را به برادر نابالغ دختر ویا زن واگذار می کنند تا چنانچه مقامات قانونی خواستند در برخورد به آن عکس العملی نشان بدهند، به خاطرکمی سن مجازات کمتری اعمال شود. در این موارد، به گمان من، قوانین باید تصریح شده و این گونه تخفیفات قانونی- در صورت وجود- حذف شوند. به سخن دیگر، در این موارد، بزرگان خانواده و یا قبیله باید « مجرم» شناخته شده و براساس ضوابط قانونی مجازات شوند.
- باید همه امکانات، برای حمایت از قربانیان این نگرش در جامعه بسیج شود. زمینه ذهنی این قتل ها، البته باوربه یک شیوه رفتار ویژه زنان است که نه فقط در وجه عمده از سوی مردان تعیین می شود بلکه علاوه بر مردان، با کمک زنان، حفظ می شود وتداوم می یابد. باید با این زمینه فرهنگی که اجازه می دهد چنین پیش داوری هائی به جای وجدان اجتماعی جامعه بنشیند، مبارزه کرد. همین جا بگویم و بگذرم که کم اتفاق نمی افتد که برخلاف باور همگانی، زنان خانواده نیز در این قتل ها شراکت مستقیم دارند. وقتی از شراکت مستقیم حرف می زنم منظورم این که است که اغلب اتفاق می افتد که زمینه برای اجرای این قتل ها از سوی زنان خانواده فراهم می شود. متاسفانه باید گفت که به دلایل گوناگون، د راین جوامع اغلب زنان اند که به شکل گیری و تداوم این گونه « اطلاعات» مدد می رسانند و به یک معنا، زمینه را برای « عکس العمل» نشان دادن مرد فراهم می نمایند. سازمان های زنان باید در این راستا، برای آموزش این زنان، برنامه های ویژه تهیه کرده و اجرا نمایند تا این زمینه سازی ها صورت نگیرد. بعلاوه، گفتن دارد که در جوامعی که این قتل ها در آن اتفاق می افتد، زنان از همکاری با مقامات قانونی در پی گیری این جنایت ها سرباز می زنند و اطلاعات خویش را در اختیار مقامات قانونی وحقوقی قرار نمی دهند. از جمله کارهائی که باید انجام بگیرد، تبلیغ و آموزش در این زمینه هاست. آن چه که به ویژه دردآور است این که درموارد زیادی، این قتل ها صرفا براساس « گفته ها» و « غیبت کردن ها» اتفاق می افتد که در بسیاری از موارد هیچ گونه عینت بیرونی ندارند. جامعه ای مردسالار و به مقدار زیادی بسته، براساس این « گفته ها» و « غیبت کردن ها»، « اتهاماتی» را تهیه می بیند و بعد، براساس، دیدگاهی سنتی و مردسالار دست به عمل می زند.
در هزاره سوم میلادی، این وظیفه ای است که هر انسانی- مستقل از جنسیت خویش- دارد تا در برابر این بربریت قد علم کرده و به سهم خویش برای ریشه کردن آن قدم بردارد.

اندرمناقب « ریاضت اقتصادی»

قابل توجه دوستانی که فکر می کنند برنامه ریاضت اقتصادی قراراست شق القمر بکند. دارم کتابی می خوانم تحت عنوان « ریاضت: تاریخ یک ایده خطرناک» نوشته مارک بلایث درکشورهای به اصطلاح پیگز که الان چند سالی است سیاست ریاضت اقتصادی را برای کاهش بدهی دولت در پیش گرفته اند شاهد این تغییرات بوده ایم:
درکشور پرتغال نسبت خالص بدهی به تولید ناخالص داخلی که در 2006 تنها 62% بود در2012 به 108% افزایش یافت.  نرخ بهره ای که پرتغال باید برای اوراق مشارکت دهساله بپردازد درماه مه 2009 تنها 4.5 % بود که درژانویه 2012 به 14.7% افزایش یافت.
درکشور ایرلند نسبت خالص بدهی به تولید ناخالص داخلی که در 2007 تنها 24.8% بود در2012 به 106.4% افزایش یافت.
 نرخ بهره ای که ایرلند باید برای اوراق مشارکت دهساله بپردازد در 2007 تنها 4 % بود که در 2011 به 14% افزایش یافت.
درکشور یونان نسبت خالص بدهی به تولید ناخالص داخلی که در 2007 تنها 106% بود در2012 به 170% افزایش یافت.  نرخ بهره ای که یونان باید برای اوراق مشارکت دهساله بپردازد درماه نوامبر 2012  18.5 % بود درحال حاضر به 13% کاهش یافت.
این اطلاعات را از ص 4 کتاب پیش گفته گرفته ام.

چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دولت رانتی و نقش درآمدهای نفتی در عقب ماندگی ما

تاجائی که من خبردارم درایران حدودا 70 سال پیش و برای اولین بار زنده یاد ابوالفضل لسانی، نفت را طلای سیاه یا بلای ایران خواند و درمیان معاصران هم گمان می کنم اولین دفعه آقای حسین مهدوی درمقاله ای که در1970 به انگلیسی منتشر کرد از دولت رانتی سخن گفت و این نکته را پیش کشید که پرسشی که باید به آن پرداخت این است که چرا کشورهای صادرکننده نفت که منابع زیادی دراختیار دارند جزو کشورهای با رشد بالا درجهان نیستند ودرخصوص ایران هم نوشت که نرخ رشد اقتصادی ایران بطور متوسط در طول 1955-1965 سالی 2 درصد بوده است. دراین مقاله مهدوی ازموانع اجتماعی و سیاسی برسرراه رشد اقتصادی سخن گفت و ادامه داد تا این موانع برطرف نشود، درآمدهای نفتی تاثیر قابل توجهی برروی نرخ رشد نخواهد داشت. درهمین راستا به ترکیب هزینه های دولت درآن دوره اشاره کرد و افزود افزایش هزینه های غیر مولد نمی تواند برروی نرخ رشد اقتصادی اثر مثبتی داشته باشد[1].  اگرچه این حرفها دربیش از 40 سال پیش گفته شد ولی به گمان من هنوز هم درست اند. یعنی اگرچه درست است که این کشورها رشد اقتصادی بالائی ندارند ولی علت این رشد پائین نه « داشتن» پول نفت، بلکه نداشتن خیلی چیزهای دیگر است که درمیان شان مشترک است. برای نمونه ایران و عربستان را درنظر بگیرید، تنها وجه مشترک بین ما داشتن نفت نیست، بلکه درهزار و یک مورد دیگر هم مثل هم ایم. نه مطبوعات آزاد داریم و نه تحزب و نه به آزادی فردی احترام می گذاریم و نه نهادی وجود دارد که بقیه به کنار حتی مدافع اجرای قانون دراین کشورها باشد. حتی به ایران در یک سال آخر دولت آقای احمدی نژادبنگرید، درچندین مورد رئیس مجلس رسما رئیس جمهور را به عدم اجرای قانون متهم کرد. خوب چی شد! آیا جریانی، نهادی، یا شخصی که اختیار داشته باشد مامور شد تا به این موارد رسیدگی کرده و نتیجه را به کسی گزارش بدهد؟ تا جائی که من می دانم خیر. یا مثلا مگرخودشان قانون تصویب نکرده بودند که به بخش تولید باید 30% درآمدها را یارانه نقدی بدهند. خوب دولت وقت نداد. ما فقط در همین حد خبرداریم که دولت این کار را نکرده است و هم چنین خبر داریم که بخش تولیدی بیشتر از همیشه گرفتاری دارد و روزوهفته ای هم نیست که کارگرانی بیکار نشوند. خوب دربرخورد به این مهم چه اتفاق افتاد؟ تا جائی که من می دانم هیچ چیز. یا اگربخواهم از واژه های استاد حسین مهدوی استفاده کنم باید بگویم که مشکل اصلی ایران نه داشتن پول نفت، بلکه وجود همان چه هائی است که او موانع اجتماعی و سیاسی می خواند. واما درباره دولت رانتی، من دراین جا از تعریفی استفاده می کنم که درمقاله استادحسین مهدوی خوانده ام که دولت رانتی دولتی است که بطور مستمر از منابع خارجی میزان قابل توجهی رانت دریافت می کند. رانتی که از بیرون می آید می تواند به شکل وصورت های مختلفی دربیاید. برای نمونه کشتی های که از کانال سوئز گذر می کنند باید به دولت مصر حق گذر بدهندو یا از سوی دیگر، دولت ایران یا کویت به ازای نفتی که صادر می کند از دیگران دلار دریافت می کند. این که آیا چنین دولتی می تواند دموکراتیک باشد یا نباشد، بستگی دارد که آیا شما در این کشور خاص، زیرساخت ها و نهادهای لازم را برای حفظ و تداوم دموکراسی ایجاد کرده اید یا خیر. نکته این است که ما اغلب فراموش می کنیم که دموکراسی هدیه ای خداداد نیست که خداوند به عده ای داده باشد و از عده ای دیگر دریغ کرده باشد. درهمین جوامعی که دموکراسی دارند، به راستی که در گذرتاریخ چه خون دل ها خوردند و چه زحمت ها که کشیدند تا امروز به جائی رسیده اند که ما شاهدیم. ازکشورهای دیگر خبرندارم ولی در این انگلیسی که من زندگی می کنم، شما مشاهده می کنید که دریک فرایند بیش از 300 ساله برای گسترش و بهبود این نهادها کوشیدند. به عنوان مثال و همین طور سردستی به چند مورد اشاره می کنم. در 1628 پارلمان تصویب کرد که بازداشت خودسرانه و جمع آوری مالیات بدون اذن پارلمان غیر قانونی است. در1624 پارلمان انحصار را غیر قانونی اعلام کرد وما در2014 هنوز چنین قوانینی نداریم. در انگلیس همین سالها یعنی در قرن هفدهم است که علاوه برتقدس مالکیت خصوصی، حاکمیت پارلمان و قوانین عرفی تصویب می شود ولی ما حتی در 2014 هم متاسفانه این تضمین های حقوقی و قانونی را نداریم. یعنی می خواهم توجه شما را به این نکته جلب بکنم که گرفتاری ما نه داشتن پول نفت که نداشتن این نهادهاست و برای دموکراتیک کردن نهاد دولت هنوز هزار و یک  کار اساسی دیگر روی دستهای ما مانده است که صاحبان قدرت درجامعه هم در گذشته و هم اکنون نمی گذارند دراین راستا کاری که کاری باشدانجام بگیرد. در نتیجه نفت یا بدون نفت، نهاددولت با دعا و استغاثه و نسخه برداری از کتابهای درسی اقتصاد نئولیبرالی دموکراتیک نمی شود تا بتواند از این منابع به نفع اکثریت مردم استفاده کند. البته شماری از همکاران اقتصاددان ما بدون توجه به این زمینه ها از « مصیبت منابع» سخن می گویند که قرار است از دو مجرا عمل کند- یعنی روی رشد اقتصادی تاثیر منفی بگذارد. اول این که درآمدهائی ناشی از منابع طبیعی موجب پیدایش رکود دربخش صنعتی می شود- همان چیزی که به آن بیماری هلندی هم گفته می شود. دیده ام که دوستان بدون توجه به این واقعیت که ما درایران بخش صنعتی قابل توجه نداشتیم و نداریم که به دست انداز افتاده باشد، مدعی وجود بیماری هلندی درایران اند. و دوم این که وجود این منابع، موجب تضعیف نهادها درکشور می شود. درسالهای اخیرهم عمدتا درنتیجه چند تا کار پژوهشی که جفری ساکس و وارنر انجام داده اند، بحث های زیادی درباره این « مصیبت» درگرفته است که البته به ایران هم رسیده است. بدون این که بخواهم وارد جزئیات بشوم، باید بگویم که پژوهش های ساکس ووارنر هم کمبود نظری دارد و هم کمبود تکنیکی. درحیطه نظری، متغیری که برای اندازه گیری منابع طبیعی بکار می گیرد، نسبت صادرات منابع طبیعی به کل اقتصاد است درحالی که متغیر مناسب تر، سرمایه منابع طبیعی به ازای جمعیت کشور باید باشد که بهتر می تواند اثرات منابع طبیعی را نشان بدهد. از نظر تکنیکی هم ساکس ووارنر از متد مطالعات مقطعی استفاده کرده اند درحالی که باید از داده های پانل استفاده می شد که هم مقطع را شامل بشود و هم زمان را. من زیاد مطمئن نیستم که اگراین تصحیحات انجام بگیرد همان نتایجی که ساکس ووارنر گرفته اند به دست آید. از طرف دیگر، امروز اکثریت مطلق اقتصاد خوانده ها تاثیرنهادها را برروی رشد و توسعه اقتصادی پذیرفته اند. عاملی که به اندازه وجود نهادها مهم است، کیفیت این نهادهاست. البته درمطالعات اولیه ای که درباره مصیبت منابع صورت گرفته است نه تنها رابطه منابع و نهادها در نظر گرفته نشده است بلکه از آن مهم تر، مقوله کیفیت نهادها هم مغفول مانده است. اگربخواهم نکته هایم را جمع بندی بکنم، می خواهم براین نکته تاکید بکنم که اگرچه این درست است که این کشورها، نرخ رشد کمتری دارند ولی احتمالا علت اش آن عواملی نیست که این دوستان می گویند بلکه علت اش در جای دیگری است. یکی نبودن نهادها و حتی در مواردی که نهاد هست، کیفیت نامطلوب آنها. اگربخواهم ربط اش بدهم به مباحث مربوط درایران، خوب ما نهاد مجلس را درست کرده ایم. ولی متاسفانه به وظایف نظارتی و حتی قانون گزاری خویش به شایستگی عمل نمی کند. آنهاکه به چنین مجلسی می روند دروجه عمده، تعدادی باج خوار و رانت طلب اند که برای پرکردن جیب به مجلس می روند و به همین دلیل هم هست که اغلب نوکر خان اند نه نوکر بادمجان. یادتان نیست مدتی پیش نه حتی با صدور یک حکم حکومتی بلکه صرفا با پیغام، مجلس ازاستیضاح وزیران آقای احمدی نژاد انصراف داد. و باز اگر یادتان باشد، مجلس ششم قرار بود قانون مطبوعات و دوسه مورد دیگر را بررسی کند. باز هم پیام رسید، و همین آقای کروبی که الان در زندان خانگی است، که در آن موقع رئیس مجلس بود، همان پیام را به گوش گرفت و آن لوایح بررسی نشدند. البته در قبل از بهمن 1357 که وضع مجلس ازاین هم به مراتب ناگوارتربود. بدیهی است که با چنین مجلسی و یا چنین نهادهائی که برسرارگان به اصطلاح انتخاب شده سوار می شوند، امورمملکتی هم درست مدیریت نمی شود. در این چنین شرایطی داشتن یا نداشتن پول نفت به نظر من فرع قضیه است. به اعتقاد من، می خواهد درایران باشد یا در هرکجای دیگر، اگرحاکمیت قانون وجود داشته باشد و اگر دولت خودرا به مردم پاسخگو بداند و اگرشفافیت کافی در تصمیم گیری ها وجود داشته باشد، دلیلی ندارد که منابع طبیعی یک مصیبت باشد.
 


[1] H.Mahdavy: The Patterns and Problems of Economic Development in Rentier States: The case of Iran, in,  M.A. Cook [ edit] Studies in the Economic History of the Middle East, OUP, 1970, p. 434

شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

«روشنفکران و ملی‌شدن صنعت نفت»

این مطلب در ویژه نامه شرق منتشر شده است . مطلب کامل را دراینجا می خوانید.
 

1.                 در سال‌های اخیر گرایش روبه‌رشدی در میان برخی جریان‌های خاص دیده می‌شود که به بهانه اسطوره‌زدایی از مصدق، نقدهای بی‌سابقه‌ای را بر او وارد کرده‌اند وه  کل میراث مصدق را چیزی نمی‌دانند جز پوپولیسم. چنین حمله‌هایی با این استدلال توجیه می‌شود که هر پدیده‌ای قابل نقد است و نقدپذیری از ویژگی‌های یک جامعه مدرن و مدنی است. شما ریشه‌های چنین گرایشی را در چه می‌دانید؟
 
احمدسیف: من با نقد کارنامه مصدق یا هر رجل سیاسی دیگری کوچکترین مسئله ای ندارم ولی بخش عمده ای از آن چه در این سالها نوشته و ادعا شده است نقد نیست آن هم با این یادآوری ساده که اگرچه کوشش برای ملی کردن صنعت نفت بسیار مهم بود ولی سزاوار و شایسته نیست که کل میراث مصدق فقط به همین مقوله خلاصه شود. به اعتقاد من نقش مصدق در تاریخ معاصر ایران خیلی بیشترازکوشش برای ملی کردن نفت است. برای بیش از 60 سال درسیاست مملکت نقش فعالی داشته است و کسی که می خواهد از میراث مصدق سخن بگوید و آن را محک بزند باید به این کارنامه درازدامن بپردازد و ربط و یا حتی بی ربطی اش را به مسایل مبتلابه جامعه بررسی کند. مصدق نه فقط برای کمتر از 3 سال نخست وزیر ایران بود بلکه در همه این دوران درازمدت لحظه ای از کوشش برای اصلاح امور در ایران کوتاهی نکرد. چه زمانی که در جوانی در کابینه مشیرالدوله وزیر می شود و کوشش اش برای مقابله با فساد مالی موجب می شود که مفسدین حتی به تغییر کابینه دست بزنند وپس آن گاه مصدق هم می تواند به غیر از وزارت مالیه هر پست دیگری داشته باشد و پاسخ دندان شکن مصدق که اگر برای وزرات مالیه مناسب نباشم برای هیچ پست دیگری هم مناسب نیستم. چه زمانی که حاکم فارس می شود و یا بعد به حکمرانی آذربایجان منصوب می شود درهمه جا و همیشه کوشش او برای بهبود نظام سیاسی ایران غیر قابل انکار است از منظر من میراث مصدق این مجموعه است.
اگر از آن چه كه باید می شد ولی نگذاشتند تا بشود، نمونه می خواهید- این جدیت بیش از 60 ساله به یک سو-  به دوسال واندكی صدارت دكتر مصدق بنگرید كه دركنار آن همه توطئه و جنایت و خیانت پهلوی طلبان و بهبهانی ها و بقائی ها و مکی ها وحائری ها و خیلی های دیگر نه روزنامه ای بسته شد و نه كسی به خاطر بیان عقیده به زندان افتاد. در مملكتی كه فرهنگ سیاسی عهد دقیانوسی اش انتقاد از یك بخشدار و یا یك طلبه را بر نمی تابد و منتقد را به غل و زنجیر می كشد- « بزرگان» كه دیگر جای خود داشتند و دارند-  یكی از اولین دستورات مصدق پس از نخست وزیری بخش نامه ای است كه در آن به شهربانی كل كشور می نویسد كه:
 « در جراید ایران آن چه راجع به شخص این جانب نگاشته می شود، هر چه نوشته باشند و هر كس كه نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد(1) .
و ادامه می دهد كه در سایر موارد بروفق مقررات قانون عمل شود و تازه در این مورد هم اخطار می دهد، « به مامورین مربوطه دستور لازم در این باب صادر فرمائید كه مزاحمتی برای اشخاص فراهم نشود» (2). ازدموکرات منشی مصدق همین اشاره کافیست که در تمام مدت صدارت خویش، به واژه ، واژه  این بخش نامه خویش وفادار مانده بود. به گفته عظیمی « دست کم هفتاد نشریه با حکومت او دشمنی داشتند» (3) ولی هیچ نشریه ای تعطیل نشد. باز هم، اگر دوست دارید مقایسه کنید با دوره شاه و یا دوره بعد از آن!  می خواهیم از جائی « الگو» بگیریم! بفرمائید، در این حوزه از مصدق الگو بگیرید! بگذارید ایرانی ها بدون آقا بالاسر زندگی کنندو نفس بکشند.
حالا كه دارم از مرام دولتمداری مصدق حرف می زنم پس این را هم بگویم و بگذرم که اعتقاد مصدق به دموکراسی وحق و حقوق فردی- برخلاف تهمتی که می زنند- اما و اگر نداشت. ببینید که در برخورد به یکی از معاندان عقیدتی خویش، مصدق چه می کند و ما- به ما بر نخورد- 60 سال بعد چه می کنیم؟
هركس كه متن مذاكرات مجلس در 16 اسفند 1322 را بخواند و به خصوص نطق مصدق را در مخالفت با اعتبارنامة سیدضیاءالدین طباطبائی از نظر بگذارند به عمق مخالفت مصدق با سید ضیاء آشنا می شود. اگرچه اعتبار نامة سید ضیاءسرانجام تصویب شد ولی اغراق نیست اگر گفته شود كه عمدتا در نتیجه مخالفت مصدق، خود او به عنوان یك رجل سیاسی كه می توانست در موقع لزوم به كار دربار و احتمالا انگلستان بیاید از حیز انتفاع افتاد. ولی بنگرید دوسه سال بعد، كه قوام دست به بازداشت گسترده و بستن روزنامه می زند، مصدق در اعتراضیه خویش چه می نویسد:
« واما راجع بجناب آقای سید ضیاء الدین طباطبائی كه قریب نه ماه است بامر آن جناب توقیف واكنون از قرار مذكورمی خواهند ایشان را تبعید كنند. هر چند این جانب نظریات خود را در مجلس شورای ملی نسبت بایشان در پاره ای ازمسائل اظهار نموده ام، ولی اكنون از نظر حفظ اصول و احترام به قانون مقتصی است كه بتوقیف غیر قانونی و یا تصمیم به تبعید ایشان و تمام اشخاصی كه بدون ذكر علت تبعید و یا زندانی شده اند خاتمه داده شود. الملك یبقی بالعدل. یقین دارم كه رهبر حزب دموكرات ایران كه خودشان گرفتار این روزها شده راضی نخواهند شد كه این اشخاص و غائله آنها ناله نموده و بحكومت دموكراسی لعنت كنند» (4)
حالا همین را مقایسه كنید با زمانه شاه و یا حکومت برآمده از بطن انقلاب بهمن 1357! آن روزنامه بستن ها و نویسنده و شاعر به زندان افكندن ها و كشتن ها به كنار،  آن یكی می گوید یا عضو تك حزب شه ساخته می شوی یا پاسپورتت را بگیر و از ایران برو و آن دیگری نیز، بدون این که سخن اش ابهامی داشته باشد فرمان می دهد « بشكنید آن قلمها را...» و فتوای قتل عام می دهد. یادتان نیست؟
حتی پیش ترها، وقتی زمزمه سلطان شدن رضا خان درگرفت، مگر مصدق درهمان مجلس دست چین شده نگفت:
«خوب،آقای رئیس الوزراء سلطان می شوند ومقام سلطنت را اشغال می كنند. آیا امروز در قرن بیستم هیچ كس می تواند بگوید یك مملكتی كه مشروطه است پادشاهش هم مسئول است؟ اگر ما این حرف را بزنیم آقایان همه تحصیل كرده و درس خوانده و دارای دیپلم هستند، ایشان پادشاه مملكت می شوند آنهم پادشاه مسئول. هیچ كس چنین حرفی نمی تواند بزند و اگر سیرقهقرائی بكنیم و بگوئیم پادشاه است رئیس الوزراءحاكم همه چیز است این ارتجاع و استبداد صرف است».
 و ادامه داد:
 «ما می گوئیم كه سلاطین قاجاریه بد بوده اند مخالف آزادی بوده اند مرتجع بوده اند. خوب حالا آقای رئیس الوزراء پادشاه شد. اگر مسئول شد كه ما سیر قهقرائی می كنیم. امروز مملكت ما بعد از بیست سال و این همه خون ریزی ها می خواهد سیر قهقرائی بكند ومثل زنگبار بشود كه گمان نمی كنم در زنگبار هم این طور باشد كه یك شخص هم پادشاه باشد و هم مسئول مملكت باشد«.
و دربرابر استدلال سست كسانی كه خدماتِ رضا خان رئیس الوزراء را دلیل كافی برای شاه شدن او می دانستند، می گوید:
«خوب اگر ما قائل شویم كه آقای رئیس الوزراء پادشاه بشوند، آن وقت در كارهای مملكت هم دخالت كنند و همین آثاریكه امروز از ایشان ترشح می كند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد كرد. شاه هستند، رئیس الوزراء هستند، فرمانده كل قوا هستند، بنده اگر سرم را ببرند و تكه تكه ام بكنیدو آقا سید یعقوب هزار فحش بمن بدهند زیر بار این حرفها نمی روم. بعداز بیست سال  خونریزی آقای سید یعقوب شما مشروطه طلب بودید! آزادیخواه بودید! بنده خودم شما را در این مملكت دیدم كه بالای منبر می رفتید و مردم را دعوت به آزادی می كردید حالا عقیدة شما این است كه یك كسی در مملكت باشد كه هم شاه باشد هم رئیس الوزراء، هم حاكم، اگر این طور باشد كه ارتجاع صرف است. استبداد صرف است. پس چرا خون شهداء راه آزادی را بیخود ریختید؟ چرا مردم را بكشتن دادید. می خواستید از روز اول بیائید بگوئید كه ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی خواستیم. آزادی نمی خواستیم. یك ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود. اگر مقصود این بودبنده هم نوكر شما و مطیع شما هستم ولی چرا بیست سال زحمت كشیدیم؟«(5)
آیا می توانیم از این اظهار نظرها چیزی هم یاد بگیریم که به درد امروز ما بخورد؟ حتما. آن چه که در این جا به گمان من مهم است یکی باور انکار ناپذیر اوست به آزادی و دموکراسی و حق وحقوق فردی و دیگری هم، عمل کردن اوست به قانون. من نظرم این است که قانون « بد» را می شود به قانون خوب تبدیل کرد ولی در سرزمین و فرهنگی که قانون مداری نباشد و کسی برای قوانین مملکت در هر پوششی، تره هم خورد نکند، در آن مملکت آجر روی آجر بند نمی شود. نمونه می خواهید به ایران بعد از مصدق بنگرید!
تاسف در این است که وقتی یك ربع قرن بعد از بیان این دیدگاه ها در مجلس که به آن اشاره کردم،  همین اشراف زاده مردم دوست نخست وزیر می شود و می كوشد جلوی استبدادو ارتجاع را همان گونه كه خود به درستی تصویركرده بود،  بگیرد و با همه سختی هائی كه بود، ایران را رفته رفته به قرن بیستم برساند و امکاناتی فراهم کند تا ماهم آزادی و دموکراسی را در عمل تجربه کنیم، از شاه و گدا، ملا و چپ، « لیبرال« و مستبد، همه برای ناكام كردن كوشش های مصدق  به وحدت می رسندو سرانجام بعد از دو سال و 8 ماه،  با همراهی و همگامی سازمان های جاسوسی امریكائی و انگلیسی و مرتجعین داخلی، برعلیه حکومت او کودتا کرده و درِ سیاست و فرهنگ ایران را برهمان پاشنه قدیمی و منحوس بكار می اندازند.
 گفتم کسی که می خواهد میراث مصدق را وارسی کند باید به این مقوله ها بپردازد. مصدق درهمه زندگی اش با استبداد و خودکامگی درایران مبارزه کرد- چه دردوره رضاشاه و چه دردهه 20 تا زمانی که نخست وزیر بشودوحتی دردوران صدارتش. خوب بررسی این جنبه ها نه برای مدافعان سلطنت درایران قابل تحمل است و نه حتی برای کسانی که در پوشش دفاع از جمهوری اسلامی به مصدق می تازند. نکته دیگری که درباره مصدق باید گفت این که نزدیکه به 61 سال از کودتائی که علیه حکومت او انجام گرفت گذشته است. در 25 سال بعد از کودتا که همه امکانات در اختیارکسانی بود که درسازمان دهی و اجرای آن کودتا نقش مستقیم داشتند. و پس از آن حداقل این که همراهان مصدق برسرکار نبوده اند. با این وصف هنوز که هنوز است حتی یک سند هم نیست که نشان بدهد مصدق و یاران نزدیک اش فساد مالی داشتند یا اموال عمومی را حیف و میل کردند و یا برای بستن بار خویش مقام و منصب دولتی گرفته بودند. یعنی می خواهم بر این نکته تاکید بکنم که صداقت و پاک دستی مصدق و دوستان نزدیک اش درتاریخ معاصر ما به واقع منحصر بفرد است. یعنی پس از این همه مدت هنوز که هنوز است حتی یک سند هم از فساد و کیسه دوختن مصدق و یارانش منتشر نشده است.  خوب اگربه واقع این دوستان نگران برسی تاریخ معاصر و از جمله بررسی میراث مصدق هستند بهتر است که به این وجوه هم بپردازند و اگر هم سند و شاهدی دارند درمعرض قضاوت عموم قرار بدهند تا جوانان ما درک درست تری از تحولات جامعه ایران داشته باشند. درارزیابی میراث مصدق آن چه باید مورد توجه قرار بگیرد مشکلات ساختار سیاست درایران و کوشش مصدق برای بهبود آن است. مصدق هر چه بود سیاستمداری بود که با خودکامگی و استبداد درایران جمع نمی شد. من از « نقدی» که شماری از مدافعان استبداد و خودکامگی درایران بر مصدق می نویسند تعجب نمی کنم چون همین تجربه کوتاه ما ایرانی ها با شیوه دولتمداری مصدق نشان داد که استبداد و خودکامگی درذات جامعه و فرهنگ ما نیست بلکه به خاطر منافع خاص براین جامعه تحمیل می شود و به همین خاطر معتقدم اگرمدافعان شرمسار خودکامگی درایران جز این می کردند جای تعجب داشت.  
2.                 بخش مهمی از انتقادات در موج جدید حمله به مصدق به «ملی‌کردن صنعت نفت» بر می‌گردد. به این‌سان چیزی که در تاریخ معاصر ایران برگ زرینی در مبارزات مردمی و دستاورد بی‌چون‌وچرای مصدق به‌شمار می‌آمده به خطایی نابخشودنی بدل می‌شود که اقتصاد ایران را وابسته به نفت و صادرات مواد خام کرد. در گفتار این روشنفکران البته «ملی‌شدن نفت» معادل «دولتی‌شدن نفت» فرض می‌شود و از آنجا که اقتصاد دولتی علت اصلی مشکلات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ایران است، ملی‌کردن نفت نیز حاصلی نداشته جز افتادن به دام اقتصاد دولتی. آیا «ملی‌شدن نفت» همان «دولتی‌شدن» آن است؟ 
احمدسیف:
من با فرض سئوال شما چندان موافق و همراه نیستم. یعنی بیائیم و یک فتوی کلی بدهیم که اقتصاد دولتی فلان و بهمان است بدون این که روی شیوه کارکرد دولت تمرکز کنیم. اینکه دولت دراقتصاد نقش دارد نه تازه است و نه مختص جوامعی چون ایران. مگر در سوئد بیش از 50 % اقتصاد دربخش دولتی نیست ولی کسی نمی آید به این صورت سخن بگوید. در دانمارک و دیگر کشورهای اسکاندیناوی هم وضعیت مشابهی وجود دارد ولی در رده بندی توسعه انسانی سازمان ملل این کشورها درردیف ده تای اول دنیا هستند. از سوی دیگر، به گمان من  مشکلی که درایران داریم این که نهاد دولت دراین کشور به دلایل عدیده تاریخی و سیاسی کارآمد نیست و این هم اگرچه به خاطر درآمدهای نفتی ممکن است تشدید شده باشد ولی با آن شروع نشده است. چنین ادعائی با تاریخ ایران ناهمخوان است. قبل از نفت هم- یعنی در قرن نوزدهم- هم شما همین مسایل و مشکلات را دارید. این که ما مواد خام صادر می کنیم خوب در قرن نوزدهم و حتی قبل از ملی کردن نفت هم همین کاررا می کردیم. واقعیت این است که اقتصاد درایران خوب اداره نمی شود و این واقعیت هم درباره ایران قبل از نفت صادق است و هم بعد از نفت. یا باید از ظاهر قضایا گذشت و مسایل اساسی مطرح کرد و یا باید بی تعارف « بهانه تراشی» کرد. ما تا 1906 که هیچ گونه قانون مدون نداریم و دولت- شاه- هم دراقتصاد دست بالا را دارد و بعد هم وقتی قانون دار می شویم قانون شکنی هم چنان ادامه پیدا می کند. یا باید دراین حوزه ها کار می کردیم که نکرده بودیم و این چیزی است که مصدق در دوره کوتاه نخست وزیری اش کوشیدو یا باید برای عدم توفیق های مان « علل» قابل قبول پیدا کنیم. مگر ایران تنها کشوری در جهان است که بخش نفت اش دردست دولت است؟ باز به عنوان مثال مگر در نروژ پول نفت به جیب دولت نمی رود! چرا نروژ وابسته به نفت و صادر کننده مواد خام نیست! مشکل تاریخی ما نه پول نفت بلکه شیوه هزینه کردن آن است. عدم وجود کنترل ونظارت دموکراتیک نه فقط بربخش نفت که برزندگی ما بطور کلی بلیه ای است که هنوز هم برای درمانش کاری نکرده ایم. در50 سال سلطنت پهلوی ها نه انتخابات آزاد داریم و نه مطبوعات و رسانه های مستقل و آزاد که بتوانند اطلاع رسانی بکنند. حق و حقوق ما ایرانی ها هم که دیگر قابلی ندارد. « به فرموده» هر کاری که دوست دارند می کنند. این که به کسی پاسخگوئی ندارند به این دلیل نیست که چون پول نفت در دست دولت است پس این دولت به مردم نیاز ندارد و در نتیجه به آنها جواب نمی دهد. متاسفانه رابطه بین دولت و ملت درایران از این بسیار پیچیده تر است و نیاز به بررسی بسیار گسترده تری دارد. از همه این ها مهم ترواقعیت این است که براساس قراردادی که با رشوه به امضا رسید و بعد با هزار ویک ترفند تمدیدشد منابع نفت در « مالکیت» یک شرکت خارجی باقی ماند که ازهردلار درآمد نفت اگر درست به خاطرم مانده باشد 14 یا 16 سنت اش را به ایران می داد. از آن گذشته مداخلات متعدد همین شرکت نفت خارجی در مسایل اساسی داخلی ما هست. دراین صورت کوشش برای ملی کردن نفت نه فقط وجه اقتصادی دارد که از آن شاید مهم تر وجه سیاسی آن است.  دراین وضعیت من نمی فهمم ایراد این دوستان به واقع به چیست اگر قرار است از شرکت خارجی سلب مالکیت بشود خوب انتظار دارند که مصدق چه می کرد؟ آیا این منابع را به مالکیت یک شرکت امریکائی در می آورد یا بین فامیلان خودش تقسیم می کرد؟ یا چی! گفتم و باز هم تکرار می کنم برخلاف ادعائی که شماری از دوستان درایران دارند مصیبت ما مصیبت منابع طبیعی نیست بلکه مصیبت به واقع خود مائیم و ساختار سیاست در ایران که اجازه و امکان نمی دهد تااز همه قابلیت های انسانی مان برای اداره ثمربخش پول نفت و خیلی منابع دیگربه نفع اکثریت مردم این سرزمین استفاده کنیم.  
3.                 در این‌میان ویژگی‌های روانشناختی مصدق نیز برجسته می‌شود و بهانه‌ای برای هجمه به او. خودخواه، لجوج، قهرمان‌مآب، و در نتیجه پوپولیست، تنها بخشی از اتهاماتی است که در سال‌های اخیر به مصدق وارد شده است. تا چه حد این اتهامات را به مصدق وارد می‌دانید؟ 
احمدسیف:
پیشتر هم گفتم باید برای چنین قضاوت هائی درباره مصدق زندگی سیاسی بیش از 60 ساله اش را در نظر گرفت. وقتی درمخالفت با شاه شدن رضا خان درمجلس آن بیانیه جان دار سیاسی را به صورت نطق ارایه می دهد آیا می خواهد « قهرمان» بشود! به نطق هایش درمجلس ششم بنگرید. وقتی دوستان از « خودخواهی» مصدق سخن می گویندآیا سخن و شاهدی نباید ارایه بدهند! چون خودخواهی برای خودش تعریف دارد نمی شود تنها براساس شیوه خیره سرانه ارزش گذاری شخصی کسی را خودخواه خواند. از زمان نخست وزیری اش که بگذرید احتمالا دوستان خبر ندارند که حتی دربیش از 80 سال پیش وقتی مصدق از استاد فقید نصرالله فلسفی می خواهد- یعنی با او قرارداد امضا می کند که در ازای پرداخت وجهی به ازای هر صفحه او یک کتاب مفید را به فارسی ترجمه کند و بعد اسنادش هست که مصدق بخصوص تاکید می کند که کسی نباید از این که مصدق هزینه این کار را پرداخته است باخبرباشد. خبر داریم که دریک مورد مصدق در1308 300 تومان که در آن زمان پول قابل توجهی بود به استاد فلسفی اجرت می پردازد تا کتاب بطور مجانی درایران توزیع شود. خوب چنین آدمی به گمان من نمی تواند « خودخواه» و « قهرمان مآب» ارزیابی شود. حتما مصدق هم مثل هر انسان دیگری ضعف های خاص خودش را داشته است ولی به گمان من این تهمت ها را با بهترین سریشم ها هم نمی توان به مصدق چسباند. 
4.                  اتهامات دیگری نیز وارد می‌شود: قانون‌شکنی و بی‌اعتنائی به قانون، عدم اعتقاد به آزادی و دموکراسی از جمله آشناترین تهمت‌هاست، آن‌هم اغلب با اتکا به تصمیم مصدق در انحلال مجلس هفدهم. چنین وانمود می‌شود که همین قانون‌شکنی‌ه رزمینه را برای کودتای 28 مرداد و پس از آن استقرار حاکمیت استبدادی پهلوی دوم فراهم کرد. در این میان البته شرایط تاریخی برآمدن مصدق در دوران پس از جنگ دوم جهانی و رقابت بلوک شرق و غرب در برانداختن ملی‌گرایان در سرتاسر جهان، از خاورمیانه و آسیای دور تا آمریکای لاتین، نیز نادیده گرفته می‌شود ــ روندی که تا دو دهه پس از آن با کودتا علیه دولت آلنده در شیلی ادامه یافت. به نظر شما، آیا انحلال مجلس از سوی مصدق رفتاری غیر‌قانونی تلقی می‌شود و تأثیر آن بر کودتای 28 مرداد چیست؟ 
احمدسیف: من درسن وسالی نیستم که از دوره مصدق خاطره شخصی داشته باشم ولی حداقل در کتابها و اسناد دیده و خوانده ام که اتفاقا حتی نخست وزیر شدن مصدق هم به یک معنا تصادفی بود. یعنی با توجه به انتقادات مکرر مصدق از شیوه اداره مملکت و عدم قبول پست نخست وزیری دریکی دو مورد دیگر جمال امامی با این باور که مصدق باز قبول نمی کندو بعد می توانند جلوی انتقادات او را گرفته و عملا اورا خفه کنند مصدق را پیشنهاد کرد ولی مصدق با درایتی که داشت این بار پذیرفت. و اما نکته اساسی این است که برخلاف دوستانی که همه مسایل را به آن چه در فاصله 25 تا 28 مرداد 1332 گذشت تقلیل می دهند از همان روز اول به اصطلاح جناح دیگر دست از خرابکاری درکار دولت مصدق برنداشت. این که نخست وزیر قانونی کشور مصدق در مجلس بست می نشیند قبل از این تاریخ است. آن چه به جریانات 30 تیر منجر می شود همه قبل از این مسایل است و هزار و یک مورد دیگر. حتی وقتی مصدق از شاه می خواهد که برای نظارت و کنترل و جلوگیری از مداخلات مکرر نظامیان در مسایل مملکت خود او وزیر دفاع شود جواب شاه به او « پس من باید چمدانم را جمع کنم و بروم» هزار نکته باریکتر از مو در خویش دارد. خوب این دوستان که از قانون شکنی مصدق سخن می گویند از خودشان نمی پرسند براساس کدام ماده از قانون اساسی تعیین وزیر دفاع از وظایف شاه بود که حالا مورد تعرض مصدق قرار گرفته باشد!  نکته این است که نه دربار با شیوه مملکت داری مصدق همراه بود ونه عناصر و گروه های متعددی که هم چون مگسان دور شیرینی دربار کیاو بیائی داشتند. درنتیجه توطئه ای که سرانجام به کودتای ننگین و ارتجاعی 28 مرداد 1332 می رسد به گمان من مستقل از انحلال مجلس آنهم نه به تصمیم مصدق بلکه با رای رفرراندم از همان روز اول نخست وزیری مصدق در جریان بود. از همه این ها گذشته فرمان برکناری مصدق که در جیب نصیری بود قبل از انحلال مجلس صادر شده بود. یعنی این ادعا که انحلال مجلس دست شاه را برای برکناری مصدق باز کرد متاسفانه واقعیت ندارد. چون فرمان برکناری قبل از آن صادرشده بود. به عبارت دیگر، اگر کسی در اینجا قانون شکنی کرده باشد آن کس شخص شاه بود و نه مصدق و به نظر من نپذیرفتن یک فرمان غیر قانونی قانون شکنی نیست. ولی دوستانی که از قانون شکنی مصدق سخن می گویند متاسفانه قدرت مطلقه شاه را پذیرفته اندو چون این را پذیرفته اند بدیهی است که از قانون شکنی مصدق سخن می گویند. 
5.                 مجلس ايران در ارديبهشت‏ سال 1330 مصدق را به نخست‏وزيري انتخاب کرد و اختيار ملي‏كردن شركت بريتانيايي نفت انگليس ايران را به او داد. بحران پیش‌آمده در مناقشه نفتی انگلیس و ایران، با تصاحب تاسیسات نفتی از سوی ایران آغاز شد. سیاست مقاومت در دستور کار دولت مصدق قرار گرفت و حتی راه‌حل‌های سازشی و واسطه‌گرانه آمریکا را نیز نپذیرفت. طرح امریکایی‌ها و بريتانيايي‏ها مبنی بر ملي‏شدن صوري (يعني ملي‏شدن ظاهري نه محتوايي) به عنوان «مصالحه منصفانه» نمايش داده مي‏شد. آیا می‌توان بر اساس چنین واقعیتی ریشه کودتاي سال 32 را نیز در بحران نفتي میان ايران و بريتانيا در سال‌هاي 1332- 1330 دانست؟ 
احمدسیف:
گفتم مصدق به گمان من به درستی اعتقاد داشت که مردم ایران خود می توانند صنایع نفت خود را اداره کنند و برای مصدق به عنوان یک رجل ایران دوست این پذیرفتنی نبود که این منبع مهم در مالکیت خارجی ها باشد آن هم با قراردادی که از سرتاپایش کثافت و عدم توجه به منافع درازمدت ایران می بارید. ولی احتمالا درست است که دربررسی نقش امپریالیسم ووحدتی که میان کشورهای عمده سرمایه داری- به ویژه امریکا و انگلیس- وجود داشت کوتاهی کرده بودند. یعنی مصدق و شماری از رهبران نهضت ملی کردن نفت درباره امریکا اشتباه کرده بودند. شوروی سابق هم دقیقا به خاطر ثبات رای مصدق در دفاع از منافع ملی ایران به دولت او روی خوش نشان نداد و درنتیجه دولت مصدق درجهان و به ویژه در میان قدرتمندان تنها ماند. و ناگفته روشن است که اگر مصدق در این کار موفق می شد بی گمان برصنایع نفت در دیگر کشورها هم تاثیر داشت. به این تعبیر با پرسش شما موافقم که برای این که منابع نفتی هم چنان در کنترل شرکت های نفتی جهانی باقی بماند – کما این که این گونه شد- حکومت مصدق باید تغییر می کرد. ولی آن چه معمولا دربررسی ریشه ها و علل کودتا به اندازه کافی مورد بررسی قرار نمی گیرد نقش نیروهای ارتجاعی داخلی است. بخش عمده ای از این مرتجعین دور شاه و دربارجمع شده بودندو البته تنها اینها نبودند. نکته این است که آن چه که مصدق برای ایران می خواست – قانون مداری و دموکراسی و تعیین سرنوشت خویش- نه تنها با منافع امپریالیستها تناقض داشت که بخش عمده ای از داخلی ها هم برنامه دیگری داشتند. برای بخش عمده ای از این عناصر یک منصب دولتی وسیله ای بود برای بارخود را بستن – خوب مصدق این گونه نبود. 
6.                 عزت الله سحابی در خاطرات خود می‌گوید: «عدم توافق با انگلستان و مقاومت در برابرآنها با این ارزیابی انجام گرفته بود که غرب بدون نفت ایران قادرنخواهد بود نیاز خود را بر طرف کند. اما دکتر مصدق درسفر خود به آمریکا پی برد که غرب کمبود نفت خود را از منابع دیگر تأمین کرده است». آیا روی‌آوردن به اقتصاد بدون نفت، می‌توانست راه گشای بحران سیاسی-اقتصادی دولت مصدق باشد؟ نقش اقتصاد نفتی در دولت مصدق، قبل و بعد از ملی‌شدن نفت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ 
احمدسیف: دولت مصدق درتمام دوره ای که برسرکار بود از درآمد نفتی محروم شده بود ولی با این وصف با کوشش های دولت او ما نه شاهد تورم افسارگسیخته هستیم ونه بیکاری و رکود همه جا گیر می شود. دراین راستا من فقط به یک داده آماری اشاره می کنم. درطول سه سالی که مصدق نخست وزیر ایران بود  درحالی که ایران حتی یک دلار هم دلارنفتی ندارد ولی کل تجارت خارجی ایران ( یعنی جمع واردات و صادرات غیر نفتی) ایران بیش از 20 درصد افزایش می یابد. و اما وقتی اندکی دقیق به آمارها نگاه می کنیم مشاهده می کنیم که در این سه سال واردات به ایران 23% کاهش یافته ولی صادرات غیر نفتی ایران هم 92% افزایش داشت. اگرچه تجارت خارجی ایران در 1330- یعنی اولین سال صدارت مصدق هنوز کسری دارد ولی این کسری هم در سال 1331 و 1332 مثبت می شود یعنی صادرات غیر نفتی ایران از واردات به کشور بیشتر می شود. می خواهید ببینید مملکت را چگونه اداره می کردند به همین آمارهای تجارت خارجی بنگرید. تنها سه سال پس از سرنگون کردن حکومت مصدق واردات به ایران حدودا 5 برابر افزایش می یابد و اما صادرات غیر نفتی 6% کاهش دارد. به جای مازاد تجارت که در سال 1332 وجود داشت کسری تجارتی ایران در 1335 نزدیک به دو برابر و نیم کل صادرات غیر نفتی ایران در آن سال است و این البته بلیه ای است که هنوز هم ادامه دارد. لابد خبر دارید در تاریخ صد سال گذشته ایران تنها دوره ای که ایران در مبادلات خود با دنیای بیرون گرفتار کسری تراز پرداختها نیست همین دوسه سال صدارت مصدق است. برخلاف ادعائی که می شود هم واردات ایران رو به رشد است وهم صادرات غیر نفتی ایران. این که کودتا لازم می شود گذشته از دیگر مسایلی که به اختصار اشاره کرده ام این که دربارو حامیان اش در داخل و خارج متقاعد می شوند که با بحران اقتصادی نمی توان از « شر» مصدق خلاص شد. این که می گویم « شر» مصدق واقعیت این است که حکمرانی مصدق برای الگوی خودکامگی و استبداد درایران و سیاست اقتصادی تماما وابسته به منافع کشورها و شرکت های امپریالیستی به راستی یک « شر» بود. اگرمصدق را سرنگون نمی کردند ما ایرانی ها هم در عمل یاد می گرفتیم که به شیوه دیگری زندگی و رفتار کنیم. من به جد اعتقاد دارم که کودتای 28 مرداد 1332 نه فقط پایان حکمرانی مصدق است بلکه در واقع روزی است که سرنگونی سلطنت هم درایران رقم خورده است- اگر چه به ظاهر این گونه به نظر نمی رسد. البته 25 سال طول کشید تا این اتفاق بیفتد. دردوره زمامداری مصدق خبر داریم که حداقل 70 نشریه مخالف دولت منتشر می شدند- خوب شما کدام دوره از تاریخ ایران را می شناسید که مخالفان دولت چنین امکاناتی داشته باشند. علت این که براین وجه تاکید دارم این است که من هم چنان براین اعتقادم که یکی از بزرگترین گرفتاری های تاریخی ما این است که دموکراسی و آزادی در این کشور نهادینه نشده است و چون این چنین نشده است هم منابع محدود مملکت تلف می شود و هم رابطه جای ضابطه نشسته است و هم در این وضعیتی هستیم که هستیم.  من نظرم این است که نه خودکامگی و استبداد به نفع منافع دراز مدت ایران است ونه این وابستگی خجالت آور اقتصادی به درآمدهای نفتی که خودمان برآن کنترلی نداریم.
 
7.                 نقش نفت ایران را پس از بحران‌هایی بعد از جنگ جهانی دوم در بازسازی اروپا و به خصوص انگلستان را تا چه حد تاثیرگذار می‌دانید؟ چراکه گویی ردپای حمایت آمریکا از شاه در برکناری مصدق در کودتای 28 مرداد (تنها چند ماه پس ملی‌شدن نفت ایران) ریشه در همین مساله داشت. حتی حفظ موضع بی‌طرفانه امريكا تا پايان دوره رياست جمهوري ترومن در برابر سرپيچي مصدق از رسيدن به توافق در مناقشه نفتي دیری نپایید. 
احمدسیف: در این تردیدی نیست که درآمد انگلستان ازمنابع نفتی ایران قابل توجه بود ولی با توجه به حجم انهدامی که دراروپا شاهد بودیم بعید می دانم که این درآمدها نقش قابل توجهی دراین بازسازی داشته باشد. بخش عمده ای از منابع مالی لازم برای بازسازی اروپای بعد از جنگ را امریکائی ها تحت عنوان « طرح مارشال» فراهم کردند. این روایت بی طرفی امریکا هم به نظر من بیشتر توهم بود تا واقعیت یعنی امریکا به عنوان مهم ترین کشور سرمایه داری نمی آمد انگلستان را بگذارد وبه اصطلاح طرف ایران را بگیرد. حتی طرح مارشال هم یکی از دلایلش این بود که جلوی پیش روی کمونیست ها در اروپا گرفته شود. در نتیجه اگرچه درست است که تغییر سیاست در امریکا احتمالا تاثیر داشت ولی آن را تعیین کننده نمی دانم. یعنی حتی اگر این اتفاق هم نمی افتد در تقابل نهائی من یکی تردیدی ندارم که امریکا در کنار شرکت نفت انگلیس باقی می ماند نه در کنار مصدق. مسئله دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که اتفاقا کشورهای امپریالیستی هم در مقابل تحولات دموکراتیک درکشورهائی چون ایران با نیروهای مستبد و خودکامه داخلی منافع مشترک دارند. این که در باره آزادی و دموکراسی شعار می دهند نباید موجب گمراهی ما « دوزخیان روی زمین» بشود. با یک خودکامه ای مثل شاه خیلی بهتر می توان معامله کرد تا با آدمی چون مصدق که هر قرارو مداری را باید به اطلاع مجلس برساند و از آن گذشته به مطبوعات و رسانه ها هم امکان و اجازه می دهد تا درباره اش بحث و گفتگو کنند. یعنی می خواهم براین نکته تاکید کرده باشم که کودتا علیه مصدق برای غرب این امتیاز اضافی راداشت که پس از آن هرکاری که می خواستند می کردند کما این که کرده بودند و کسی هم نبود که ازجزئیات قراردادها اسارت باری که تحمیل می کردند خبر داشته باشد.   
8.                 آیا می‌توان رفتار آشتي‌ناپذير شركت نفت در دولت مصدق را یکی از عواملی دانست که به کودتای 28 مرداد منجر شد؛ آیا اتخاذ چنین مشی‌ای، در کنار اقتصاد بدون نفت، دولت مصدق را با بحران‌های اقتصادي روبرو ‌کرد؟ 
احمدسیف:
درباره اقتصاد ایران در دوره مصدق در پاسخ به سئوال دیگری جواب دادم من منظور شما را « آشتی ناپذیری» دولت مصدق متوجه نمی شوم. مصدق منابع نفتی را ملی کرد و از همان روز اول هم اعلام کرد که ما می خواهیم با همه جهان رابطه داشته باشیم. خودتان هم خبر دارید این دولت مصدق نبود که به دیگران حتی به انگلیسی ها نفت نمی فروخت بلکه حتی آنان که از ایران نفت خریده بودند مورد تهاجم و یورش انگلستان و قدرت های حامی آن قرار گرفته بودند. مصدق حتی حاضر به اخراج کارگران و کارمندان انگلیسی هم نبود بلکه به همه آنها اطلاع داد که شما ا زاین پس برای دولت ایران کار می کنید. ولی اهداف امپریالیستی انگلیس و دیگر کشورها اجازه نداد که این برنامه ها اجرائی شود.
 
9.                 نقش بحران‌های اقتصادی دولت مصدق که به سوی اقتصاد بدون نفت پیش می‌رفت را تا چه حد در اتخاذ مشی سیاسی او در روزهای قبل از کودتا موثر می‌دانید؟ چراکه دولت مصدق نفت را ملی کرده بود، مجلس هفدهم را منحل کرده بود و در جنگی عریان با بریتانیا و در قهر سیاسی با شاه به سر می‌برد، و حتی به رغم‌آنکه با جریان چپ ایران نتوانسته بود هم‌صدا و هم‌آوا شود اما به عنوان نمونه، مصدق در 25 مرداد پیشنهاد فاطمی مبنی بر منحل‌کردن سلطنت را به طور انقلابی نپذیرفت و اعلام جمهوری نکرد یعنی پیش از رخ‌دادن کودتا، انقلاب نکرد؛ این روند در مسیر سیاست ایران را در پرتو ملی‌شدن نفت و اقتصاد نفتی ایران و شکل‌گیری طبقه متوسطی که 13 درصد جمعیت ایران را شکل‌ می‌داد تا چه حد موثر بود؟ 
احمدسیف:
با بعضی نکته ها در این پرسش شما مشکل دارم. مصدق در هیچ دوره ای در « قهر سیاسی» باشاه نبود بی تعارف این شاه بود که « نوکر خان زاد» می خواست نه یک رجل سیاسی از نوع مصدق. این که مصدق با پیشنهاد زنده یاد فاطمی همراه نشد به گمان من هیچ ابهامی ندارد. مصدق در همه زندگی اش سیاستمداری مدافع مشروطه باقی ماند او می خواست شاه براساس قانون اساسی مملکت سلطنت کند نه حکومت. درباره همراهی با چپ که منظورشما حزب توده است من بدون این که به جزئیات بپردازم معتقدم که سیاست فاجعه بار حزب نه فقط کمکی نکرد بلکه وبال گردن دولت شد. وقتی می گویم سیاست فاجعه بار سخنی به گزاف نمی گویم. حزب توده می کوشید سیاست خارجی شوروی سابق را پیش ببرد به همین خاطر هم بود که مثلا تظاهرات برای صلح جهانی برگزار می کرد این که می فرمائید مصدق پیشنها منحل کردن سلطنت به طور انقلابی را نپذیرفت به نظرم به درایت عمیق او بر می گردد. مصدق با تجربه پیش از 60 ساله اش در سیاست ایران از برآورد نیروها به نظر من درک وسیعی داشت و می دانست چنان کاری در آن شرایط که نیروهای دیگر اجتماعی با آن همراه نیستند تنها می تواند به صورت جنگ داخلی در بیاید که مملکت را نابود می کند. مصدق با خشونت و آدمکشی به طور جدی زاویه داشت و آن را بر نمی تابید. دراین دوره ای که شما از آن سخن می گوئید حتی گروهی از کسانی که تحت عنوان « جبهه ملی» به مجلس رفته بودند به جمع حامیان دربار پیوسته بودند. نیروهای دیگری هم بودند که عمدتا برسرمنافع شخصی با مصدق مشکل پیدا کرده بودند در نتیجه پی آمد « انقلاب» در آن شرایط برای کشور فاجعه بار بود و مصدق ایران را بسی بیشتر ازاینها دوست داشت که دست به چنین کاری بزند.
(1)              نامه دكتر مصدق به شهربانی كل كشور، مورخ 11 اردبیهشت 1330، نامه های دكتر مصدق، گردآوری محمد تركمان، تهران،‌ جلداول، تهران 1375، ص 165
(2)              همان، ص 165
(3)              فخرالدین عظیمی، حاکمیت ملی و دشمنان آن، نشر نگاره آفتاب، تهران 1383، ص 224
(4)              نامه سرگشاده مصدق به قوام السلطنه، 5 دی ماه 1325ف نامه های مصدق، جلداول، ص 94                                                                                                                                           
(5)              نطق مصدق در جلسه نهم آبان 1304 شمسی، به نقل از « نطق ها و مکتوبات دکتر مصدق» انتشارات مصدق، 1349، صص5-10
 
 

پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نگاهی به ضریب جینی درایران

این هم لینک تازه ترین یادداشت من در روزنامه « آرمان» که هنوز به دست خواننده در تهران نرسیده است!